تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

 

زمین می گرده و می گرده و می گرده و در یکی از این روزهای ۲۴ ساعته حاصل از این گردش از یه همکلاسی قدیمی می شنوی که یه همکلاسی قدیمی دیگه تو یه شهر کوچک شمالی خودکشی کرده. مدتی مات و مبهوت می مونی و زمین باز هم می گرده و می گرده و می گرده و تو می مونی با یه عالمه علامت سوال.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:17 بعد از ظهر | لینک  | 

چه روز دلگیری بود امروز.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 3:59 بعد از ظهر | لینک  | 

 

درست نمی دانم کی بود ولی به یاد می آورم که روزی خنده نه از لبانم که از خاطرم هم پر کشید.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:38 بعد از ظهر | لینک  | 

 

گاهی وقتها حقیقت آنچنان خودش رو ناگهانی، عریان و بی قیدوبند برات عیان می کنه که دلت می خواد چنگ بندازی تو صورتش و تا می تونی بخراشی،مشت بزنی،کبودش کنی،آنقدر که دیگه نتونی بشناسیش.گاهی وقتها اونقدر تلخ وتاریک وترسناکه ،که نمی تونی تحملش کنی و دلت می خواد یکدفعه از خواب بپری و یه نفس راحت بکشی و همه چیز برگشته باشه به وضع قبل.اما قدم ثانیه ها خیلی سنگینه.می گذرند و همه چیز رو سر راهشون لگدمال می کنند و این می شه سرنوشت!

پ ن : گاهی وقتها این حقیقت از چه جاهایی که سر در نمی آره.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 12:36 بعد از ظهر | لینک  | 

 

به نظر من مادر همه رنگها سیاهٍ.کافی یک شب قبل از سپیده صبح بشینی پشت پنجره و به دنیا آمدن این همه رنگ رو از دل سیاهی همراه با روشنی سحر ببینی.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:32 بعد از ظهر | لینک  | 

به تنهایی نتوانستم افکارم رو بیان کنم،این روزها تکثیر می شوم.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 5:16 قبل از ظهر | لینک  | 

چند روز پیش آرمان از پدرش می پرسید:((بابا از این جا تا آسمان هفتم دقیقا چند کیلومترٍ؟))

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:16 قبل از ظهر | لینک  | 

ساده وصادقانه تو مستی می گی: مردا همه شیشه خرده دارند.

لامذهب نمی گی آخه هضم شیشه خرده ، اونهم تو وجود تو ، برای من سخته.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 2:47 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:37 بعد از ظهر | لینک  | 

 

venice

نوشته شده توسط سحر در ساعت 0:55 قبل از ظهر | لینک  |