تبليغاتX
بهشت خيال
مطمئنم یه روزی این اتفاق می افته

 

درست نمی دانم کی بود ولی به یاد می آورم که روزی خنده نه از لبانم که از خاطرم هم پر کشید.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 10:38 بعد از ظهر | لینک  | 

 

گاهی وقتها حقیقت آنچنان خودش رو ناگهانی، عریان و بی قیدوبند برات عیان می کنه که دلت می خواد چنگ بندازی تو صورتش و تا می تونی بخراشی،مشت بزنی،کبودش کنی،آنقدر که دیگه نتونی بشناسیش.گاهی وقتها اونقدر تلخ وتاریک وترسناکه ،که نمی تونی تحملش کنی و دلت می خواد یکدفعه از خواب بپری و یه نفس راحت بکشی و همه چیز برگشته باشه به وضع قبل.اما قدم ثانیه ها خیلی سنگینه.می گذرند و همه چیز رو سر راهشون لگدمال می کنند و این می شه سرنوشت!

پ ن : گاهی وقتها این حقیقت از چه جاهایی که سر در نمی آره.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 12:36 بعد از ظهر | لینک  | 

 

به نظر من مادر همه رنگها سیاهٍ.کافی یک شب قبل از سپیده صبح بشینی پشت پنجره و به دنیا آمدن این همه رنگ رو از دل سیاهی همراه با روشنی سحر ببینی.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:32 بعد از ظهر | لینک  | 

به تنهایی نتوانستم افکارم رو بیان کنم،این روزها تکثیر می شوم.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 5:16 قبل از ظهر | لینک  | 

چند روز پیش آرمان از پدرش می پرسید:((بابا از این جا تا آسمان هفتم دقیقا چند کیلومترٍ؟))

نوشته شده توسط سحر در ساعت 8:16 قبل از ظهر | لینک  | 

ساده وصادقانه تو مستی می گی: مردا همه شیشه خرده دارند.

لامذهب نمی گی آخه هضم شیشه خرده ، اونهم تو وجود تو ، برای من سخته.

نوشته شده توسط سحر در ساعت 2:47 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط سحر در ساعت 9:37 بعد از ظهر | لینک  | 

 

venice

نوشته شده توسط سحر در ساعت 0:55 قبل از ظهر | لینک  | 

زمانی که یک اثر هنری بودم

نوشته شده توسط سحر در ساعت 1:4 بعد از ظهر | لینک  | 

خرمگس و زن ستیز

نوشته شده توسط سحر در ساعت 12:52 بعد از ظهر | لینک  |