زمین می گرده و می گرده و می گرده و در یکی از این روزهای ۲۴ ساعته حاصل از این گردش از یه همکلاسی قدیمی می شنوی که یه همکلاسی قدیمی دیگه تو یه شهر کوچک شمالی خودکشی کرده. مدتی مات و مبهوت می مونی و زمین باز هم می گرده و می گرده و می گرده و تو می مونی با یه عالمه علامت سوال.
چه روز دلگیری بود امروز.

درست نمی دانم کی بود ولی به یاد می آورم که روزی خنده نه از لبانم که از خاطرم هم پر کشید.

گاهی وقتها حقیقت آنچنان خودش رو ناگهانی، عریان و بی قیدوبند برات عیان می کنه که دلت می خواد چنگ بندازی تو صورتش و تا می تونی بخراشی،مشت بزنی،کبودش کنی،آنقدر که دیگه نتونی بشناسیش.گاهی وقتها اونقدر تلخ وتاریک وترسناکه ،که نمی تونی تحملش کنی و دلت می خواد یکدفعه از خواب بپری و یه نفس راحت بکشی و همه چیز برگشته باشه به وضع قبل.اما قدم ثانیه ها خیلی سنگینه.می گذرند و همه چیز رو سر راهشون لگدمال می کنند و این می شه سرنوشت!
پ ن : گاهی وقتها این حقیقت از چه جاهایی که سر در نمی آره.
به نظر من مادر همه رنگها سیاهٍ.کافی یک شب قبل از سپیده صبح بشینی پشت پنجره و به دنیا آمدن این همه رنگ رو از دل سیاهی همراه با روشنی سحر ببینی.
به تنهایی نتوانستم افکارم رو بیان کنم،این روزها تکثیر می شوم.
چند روز پیش آرمان از پدرش می پرسید:((بابا از این جا تا آسمان هفتم دقیقا چند کیلومترٍ؟))
ساده وصادقانه تو مستی می گی: مردا همه شیشه خرده دارند.
لامذهب نمی گی آخه هضم شیشه خرده ، اونهم تو وجود تو ، برای من سخته.

